نامه ها را
کف دستم را
نگاهم به پنجره را
و داغ شده است پیشانی مادر، همه جا را تاریک کرده است، دستم را گرفته است و به خیابان برده است
مادر زیر لب دعا می خواند برای "شفا"
مادر تخم مرغ می شکند روی سرم
لبانش را گاز می گیرد
سیاهی می رود چشمانش، دعا به نفرین بدل می شود
خیابان به دکتر می رود
مادر می گوید شبیه آن ها نیستم
شبیه آن ها نمی خندم
شبیه آن ها غم ندارم
و از پنجره ای که به آن نگاه می کنم می ترسد
دست های مادرم مچاله می شود
خنده های مادرم مچاله می شود
من گریه می کنم
دلم خودم را میخواهد
دلم دیوارهایم
دلم نامه هایم
دلم کف دستم را می خواهد
و خورشید پشت پنجره را
دکتر، همه چیز را حل می کند
با مشتی دارو
با مشتی نگاه
با نسخه ای که مادرم نخوانده، قبولش دارد

شب، دو تا چيز عجيب دارد. يكي پنجره، يكي سكوت. سكوت هميشه از پنجره وارد مي شود؛ درست وقتي كه چشمم مي افتد به ماه هلالي و ستاره هاي ريز و ظريف پخش شده توي آسمان. همان موقع است كه با جيرجيرهاي جيرجيرك و ناله ي گربه ي روي ديوار، با گريه ي بچهي همسايه و صداي باد در ميان درختهاي حياط سكوت وارد پنجره ميشود. پنجره بخشي از شب است....