روز شمار بی مادریمان....
بر من چه می گذرد...
می رم دانشگاه...لای لای لالا لای جیبام پر از فندقو بادام... لالا لالا لای
اینو با خودم می خونم بلند بلند و کشدار و با پایین و بالایش. فاطمه هم سرش را تکان می دهد و می خواند و من سعی می کنم جوراب پای او کنم. بعد با مهربونی می گم: صبحانه چی می خوری عزیز دلم؟
فاطمه خمیازه کشان سرشو تکون می ده یعنی: هیچی. من پر در میارم: یعنی هیچی؟ یک لیوان شیر؟
تا فاطمه فکر کند سرویسش بوق می زند و می رود پی سرویسش. من می مانم و علیرضای خواب و یک دیو روی شانه ام به خاطر صبحانه ندادن فاطمه.
علیرضا سه هفته به مدرسه رفت و بعد ترک تحصیل نمود. دلایل پا نگذشتن به مدرسه و گریزان بودن وی نیز "بی ادب" بودن بچه ها، "لوس بودن معلم ها"، "وحشیانه بودن زنگ تفریح" و حرف های بدی که بچه ها سر کلاس می زنند و من هرچه خودم را می کشم علی نمی گوید چه بوده. اینگونه است که برادر ما از مدرسه گریخت و پرونده اش را گرفت و خانه نشین شد.
نازنین که قربانش بروم از ساعت ۵صبح ساعتش کوک است تا ۱۰دقیقه به هفت و اکثر موقع ها عجله دارد وگریه می کند و مرا به بی مسئولیتی متهم می کند و کوله پشتی اش را به دوش می اندازد و در محکم می کوباند و بعد دوباره در می زند که من انقدر حرف زدم و حواسش را پرت کردم که کتاب بچه های بدشانس را فراموش کرده ببرد. تا می آیم غر بزنم که امروز امتحان علوم داری کتاب داستان می بری چرا، در محکم بسته می شود و من می مانم و حوضم.
زمانی هست که دلم می خواهد هر سه تایشان را بغل کنم و محکم فشارشان دهم. زمانی هم هست که اگر دست به هرکدامشان برسد تکه بزرگه یشان گوششان است، قول می دهم. ان هم زمانی که وسط فیزیولوژی خواندم چراغ ها خاموش می شود و یک شبح با چادر رنگی می آید و سط اتاق و دوتای دیگر صداهای عجیب در می آورند و بعد یکی پایش گیر می کند به کتاب و می افتد روی زندگی من و من می دوم که بگیرمشان پایم می خورد به گوشه میز و یکی می رود بالای اوپن و فکر می کند از یخچال بالا رفتن فتح هیمالیاست و نازنین که شعورش نمی کشد آدمی که پشت تلفن است شاید دلش نخواهد هیولا بازی کند و من از ترس آبرو گوشی را می گیرم و می بینم که سیم تلفن در دست علی است و کسی در تلفن من را صدا نمی زند...
به مامان زنگ می زنم. علی قهر می کند چرا تلفن را اول به فاطمه داده ام. فاطمه قهر می کند که چرا زود گوشی را ازش گرفتم. نازنین خودش را لوس می کند و حرف نمی زند. وقتی هم حرف می زند تومار چیزهایی که می خواهد را می گوید. بعد تلفن که تمام می شود جیغ جنگ زده می شود. فاطمه موهای علی را می کشدُژ، علی گاز م گیرد. نازنین قصه هایی مجید می خواند داد می زند ساکت شید دیگه. بعد از تختش می پرد پایین به قصد ساکت کردن دوقلو ها. من می نشینم وسط اتاق کیفم را مرتب می کنم. کار زیادی از دستم بر نمی آید.
فقط مانده ام به بچه هایی چنین باادب و گوش به حرف کن باید ستاره بدهم یا ماه؟ و وقتی معلمشان می نویسد نوگل عزیزتان این هفته چگونه بوده؟ من بنویسم: مثل یک دسته گل، آیا؟


